تبليغاتX
دختر"پاستوریزه"
دختر"پاستوریزه"
     
 

پنجشنبه 18 مرداد1386

 

درويشی قصه زير را تعريف می کرد

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود

 وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود

 در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد

 فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد

 در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود

 مَرد وارد شد و آنجا ماند

 چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت

 اين کار شما تروريسم خالص است

 نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

 شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت

 « آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده

 نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در

 جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند

مرئ را پس بگیرید جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد

 وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

 

 

امروز تولد منه بهم بگید تولدت مبارک بگید دیگه.

 

 
 

لينك
دختر پاستوريزه (ليلا)

سه شنبه 12 تیر1386

زنی می رفت … زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

 
 

لينك
دختر پاستوريزه (ليلا)

یکشنبه 10 تیر1386

آفتاب پرست

در خانه خود نشسته‌ام نـاگاه

مـرگ آيد و گويـدم ز جا برخيـز

اين جامـهء عاريـت بدور افـكـن

ويـن بـاده جـانـگـزا بـكامـت ريز

خواهم كه مگر ز مرگ بـگـريزم

مي‌خندد و مي كشد در آغوشم

پـيـمانه ز دست مـرگ ميـگيرم

ميـلـرزد و با هـراس مي نوشم

آن دور در آن ديــار هـول انـگـيــز

بي روح فسرده خفـته در گـورم

لـب بر لـب من نهـاده كـژدمـها

بـازيـچه ء مار و طعـمـهء مـورم

در ظلمت نيمه شب كه تنها مرگ

بنشسته به روي دخمه ها بيدار

وامـــانــده مــار و مـــور و كـــژدم را

مي كاود و زوزه مي كشد كفتار

روزي دو به روي لاشه غوغايي است

آنـگـاه سـكـوت مـي كـنـد  غـوغـا

بــرويـد ز نـسـيــم مــرگ خـاري چـنـد

پــوشد رخ آن مـغـاك وحـشـت زا

سالي نگذشته استخوان من

در دامن گور خـاك خواهد شد

و ز خـاطـر روزگـار بي انـجـام

ايـن قـصه دردنـاك خـواهد شد

اي رهـگـذران وادي هـستـي

از وحشت مرگ مي زنم فرياد

بر سينـه سرد گور بايد خـفـت

هر لحظه به مار بوسه بايـد داد

اي واي چه سرنوشت جانسوزي

اينـست حـديث تلـخ ما اينست

ده روزه ء عـمـر بــا هـمـه تـلـخي

انصاف اگر دهيم شيرين است

از گـور چـگـونه رو نـگـردانـم

مـن عـاشق آفـتـاب تـابـانم

من روزي اگر به مرگ رو كردم

از گفته ء خويشتن پشيمانم

من تشنهء اين هواي جان بخشم

ديـوانـه ايـن بـهــار و پــايـيــزم

تـا مرگ نيامده ست برخيـزم

در دامــن زنــدگي بــيــاويــزم
 

 
 

لينك
دختر پاستوريزه (ليلا)

پنجشنبه 9 فروردین1386

سلام به همه فعلا یه سلام بسته بعدن مطلب میذارم                                                                راستی عیدتون مبارک

 
 

لينك
دختر پاستوريزه (ليلا)
 
 
 
نوشته هاى تاريخ انقضاء گذشته
 
 
<لينك دوستان پاستوريزه

Google

رتبه در گوگل